سفارش تبلیغ
صبا ویژن


adamak

مـــــن آمدم باتنی خستــه
آری مـــــن آمدم با دلی پر
با روحـــــی مسموم
میدان دیـــگر طاقتـــــم را نداری اما
به تو می گویم خانه دوستـــــــ کجاست
فقط شعر سهراب یادتـــ باشد
زمانی که به در خانه اش رسیـــدی
آهسته قدم بردار تا مبـــدا ترکــــــ بردارد
چینـــی نازک تنـــهاییش
یادگار تــلخ مـــــن استـــــ
آن زمان که سنگــــ صبورم بـــود

 

NM

ص


نوشته شده در یکشنبه 92/6/17 ساعت 3:54 صبح توسط NM| نظرات ( )

همیشه از خدا میخواهم آنچه شایسته توست به تو بدهد نه آن آرزو داری زیرا گاهی آرزوی تو کوچک است و شایستگی تو بسیار 


نوشته شده در چهارشنبه 91/11/11 ساعت 6:39 عصر توسط NM| نظرات ( )

 

چه هفته های خنده‌داری ست

این هفته‌هایی که صبح تا شب

شب تا صبح

هفت روز ِ هفته

خنده‌دار

می‌زنم زیر گریه

ایکاش میشد

شاهرگ زندگی ام را

بزنم به بیخیالی...


نوشته شده در دوشنبه 91/6/13 ساعت 3:49 صبح توسط NM| نظرات ( )

..............و دیگر هیچ!!!

 

            وقتی نیستی از نبودنت بنویسم تا باز بغض کنم؟

 

 

       چرا؟to

 

..........وباز هم دیگر هیچ اما این بار دیگر هیچ از من مانده است

 

 

و تو باز نیستی !!!


نوشته شده در یکشنبه 91/5/8 ساعت 4:0 صبح توسط NM| نظرات ( )

 

باران بارید.

زمان

چشمِ غول آساست.

می آییم به درونش

و از آن رد می شویم چو اندیشه ها.

رود موسیقی

جاریست در خونم...

اگر بگویم تن

جواب می دهد باد.

اگر بگویم زمین

جواب می دهد: کجا؟

جهان غنچه ای دوگانه، لب می گشاید:

اندوه بازآمدن

شادی اینجا بودن.

قدم می زنم...

گم شده در مرکز خویشتن.


نوشته شده در پنج شنبه 91/5/5 ساعت 8:42 صبح توسط NM| نظرات ( )

 

یک شب، یک تولد

آغاز شد، آواز شد.

یک شب، یک دوست

مشکوک شد، مطرود شد.

یک شب، یک شعر

صدا شد، دعا شد.

یک شب، یک دل

رها شد، جدا شد.

یک شب، یک قلم

تدبیر شد، تقصیر شد.

یک شب، یک خوب

تفسیر شد، تکفیر شد.


نوشته شده در چهارشنبه 91/4/28 ساعت 7:3 عصر توسط NM| نظرات ( )

khazan zade

پرم حس پاییز بودن

  حس آشنای تنهایی

    حس نبودن در روشنایی

        حس برگ  زردی در بهار

 


نوشته شده در دوشنبه 91/3/22 ساعت 3:59 صبح توسط NM| نظرات ( )

khazan zade

پرم حس پاییز بودن

  حس آشنای تنهایی

    حس نبودن در روشنایی

        حس برگ  زردی در بهار

 


نوشته شده در دوشنبه 91/3/22 ساعت 3:59 صبح توسط NM| نظرات ( )

در عجبند 

از سیب خوردن من 

که

ازآن فقط "چوبش" باقیست...

مگر این همه چوب که خوردیم،

از یک سیب شروع نشد؟!


نوشته شده در جمعه 91/3/12 ساعت 9:49 صبح توسط NM| نظرات ( )

ویولن خاک خورده ام را بر می دارم

دفتر نت را باز می کنم

گاهی شور می زنم

گاهی افشار

رنگ همایون، رقص ژاله...

آرشه را به کناری می اندازم

می زنم زیر همه چی

می زنم زیر گریه

در برهوت سال هایم

سراب ها مکرر اند.

در خفقان سرمای این فصل

با فنجانی قهوه

تکیه بر آرزوهایم...

شعری می بافم

برای همه ی سالهای دلتنگیم...

قهوه ای

تلخ تر از حسی

که آتشین بود

شاید!

وقتی که خیلی وقت است یخ زده

و نقشی که افتاده است...

میان ابهام شک ویقین.

و انگشتی که

-لرزان شاید-

با تردید آنرا می جود

هنوز ازدحام نقوش را

با همه بی مایگی اش....

ته این فنجان دوست دارم.

وقتی که تلخم


نوشته شده در چهارشنبه 91/2/27 ساعت 3:12 عصر توسط NM| نظرات ( )

   1   2   3   4   5      >

قالب جدید وبلاگ پیچک دات نت