adamak
ویولن خاک خورده ام را بر می دارم این روزها آرامم! التماست نمی کنم ماسکهایمان را نو میـــــــکنیم سال جدید است ماسکه خندانمان کو ؟ لباسهای نو را اتو کرده ایم ؟ ماهی کوچک قرمر را به سلوله شیشه ایش روانه کردیم ؟ کوله باره گناه سنگینی میکند بی توجهیم لباسه جدید پنهانش میکند چهره های غم آلودمان را پشت نقابهای خندان می پوشانیم شاید چهره های بی تفاوتمان را پنهان کنیــــــــم. کاش مثال فصلها بـــــودیم خزان میشدیم برای یکدیگر جان میدادیم و با هم شکوفه میدادیم و در گرمای لذت بخشه مهربانی با سخاوت و عشق دستهای یکدیگر را میگرفتیم. کاش به فکر کودکی بودیم که چشم به کفشهای پاره اش دوخته کاش به فکر دختر بچه ای بودیم که لباس مندرس عروسکش را میدوزد کاش نگاهه مادری را که در فکر رویای مهال کودکیش خیره مانده فکر میکردیم ای کاش ای کاش به اشکهای جان سوزه پدری نگاه میکردیم که شرمنده تمامه عالم است اشکهایی که در کنج تنهاییش میریزد اشکهایی که تنه بهار را میلرزاند که بیاید یا نیاید ؟ به دستهایش نگاه کنی سالها سختی را در آن میبینی چشمانش را ببین غم دارد درد دارد آرزو دارد محبت دارد می دانی اشک یک مرد چقدر می ارزد؟ به کل عالم خمیده شده زیره باره نا ملایمات میخواهی کمکش کنی ؟با کدام نقاب میروی ؟ نرو این مرد هنوز غرور دارد هنوز همان شیر است بی نقاب اما وای خدای من این تقدیر است کاش ای پدر غمگین تو هم نقاب به چهره ات میزدی کاش روباه میشدی کاش گرگ میشدی میدانم دستهایت گواه دلت است من این بهار را نمیخواهم توهم نقابت را میزنی چه می زنی؟ خندان؟گریان؟گرگ؟یا.....................؟؟؟؟؟؟؟؟ بــــــــــــهارتـــان ..................!؟؟؟؟ ((N.M)) حالا اگر بخواهم یک مُشت برف کنار بگذارم برای بَــــــــهار بعد،برای تابستان کجا امن تر از یقهِ ی بی خبر پیراهَنَت؟ . . . برای خنده هایـت برای فریاد هایت شعر دیگری خواهم نوشت.... .....علـــــی اسداللهی....
در مغز بی ثبات من چیزی مداوم باد می شود و می ترکد فهمیدن کلمات یک زندگی کوچک اندیشه ها... آدم ها ... و حیوانات. آوازها و ناله ها صدف های پیچان گوش هایم را پر می کنند شادی ها و غم ها کج و کوله می شوند.. همه چیز چون رودی دور و برم پیچ و تاب می خورد می رقصد و چرخ می زند... صورت ها هم چون آب می لغزد دلم شور می زند! و اما من خنده ام می گیرد پنهانی لحظه ای معلق و خیره به ساعت قهوه ای رنگ روی دیوار انگار کسی آن گوشه آدامس می جود.... ذهنم قدری تهوع دارد!!!
عشق را در کافه باید جست زیر نوری به رنگ کهربا. و سرنوشت را در فنجانی از قهوه ترک، باید مصور دید. این روز ها عشق را تلخ میل می کنند... و زندگی را شیرین می بازند. و سیگار را آرمانگرا پک می زنند. و هر کس فیلسوف زمان خویش گشته است! روی صندلی های چوبی کافه ای دود گرفته به چشمان هم خیره می شوند.. و عشق؛ این بی فلسفه ترین کلمه ی هستی را تفسیر می کنند.... حالم خوش نیست این روزها عشق تنها بوی اسپرسو می دهد
دنیا کوچکتر از آن است که گمشده ای را در آن یافته باشی...... هیچ کس اینجا گم نمی شود! آدمها به همان خونسردی که آمدند چمدانهایشان را می بندند و ناپدید می شوند. یکی در مه یکی در غبار یکی در باران و بی رحم ترینشان در برف. و آنچه که برجای می ماند: رد پایی ست... و خاطره ای که هر از گاه پس می زند.
بوی کوچه های باران زده خوب است ... بوی کاه گل دیوارهای قدیمی خوب است... صدای باران زیباست... و دستهای گرم تو... حس خوب عاشق شدن است... آسمان ببار... باران خوب است... این باران زیباست... این باران با تو زیباست... در ابتدا جنینی کروی شکلی
که از دایره ی درد بیرونت می کشند ... و بعد زوزه و نق در ذوزنقه ی آغوش ... بعد از آن هرم های مختلف رشد ... و بعد به فراخور حال یا در پی ارتفاع نیازی و یا مثلث راز ... آخر سر هم که به مستطیل گور می سپارندت!
حالا تو هی بگو:
زندگی جبر است؛ نه هندسه
دفتر نت را باز می کنم
گاهی شور می زنم
گاهی افشار
رنگ همایون، رقص ژاله...
آرشه را به کناری می اندازم
می زنم زیر همه چی
می زنم زیر گریه
در برهوت سال هایم
سراب ها مکرر اند.
در خفقان سرمای این فصل
با فنجانی قهوه
تکیه بر آرزوهایم...
شعری می بافم
برای همه ی سالهای دلتنگیم...
قهوه ای
تلخ تر از حسی
که آتشین بود
شاید!
وقتی که خیلی وقت است یخ زده
و نقشی که افتاده است...
میان ابهام شک ویقین.
و انگشتی که
-لرزان شاید-
با تردید آنرا می جود
هنوز ازدحام نقوش را
با همه بی مایگی اش....
ته این فنجان دوست دارم.
وقتی که تلخم
آنقدر که از پریدن پرنده ای غافل
ودر هیچ خیابانی گم نمی شوم
این روزها آسان تر از یاد می روم
آسان تر فراموشم می کنند
...می دانم!
اما شکایتی ندارم...
آرامم!
گله ای نیست...انتظاری نیست
اشکی نیست...بهانه ای نیست
این روزها تنها آرامم...
یک وحشی آرام!
آنقدر آرام که به جنون چندین ساله ام شک کرده ام!
می ترسم نکند مرده باشم و خودم هم ندانم...؟
هرگز گمان نکن که این واژه را
در وادی آوازهای من خواهی شنید
تنها می نویسم بیا
بیا و لحظه یی کنار فانوس نفس های من آرام بگیر
نگاه کن
ساعت از سکوت ترانه هم گذشته است
اگرنگاه گمانم به راه آمدنت نبود
ساعتی پیش
این انتظار شبانه را به خلوت ناب خواب های تو می سپردم
حال هم
به چراغ همین کوچه ی کوتاه مان قسم
بارش قطره یی از ابر بارانی نگاهم کافی ست
تا از تنگه ی تولد ترانه طلوع کنی
اما
تو را به جان نفس های نرم کبوتران هره نشین
بیا و امشب را
بی واسطه ی سکسکه های گریه کنارم باش
مگر چه می شود
یکبار بی پوشش پرده ی باران تماشایت کنم ؟
ها ؟
چه می شود

| قالب جدید وبلاگ پیچک دات نت |
